سيد محمد باقر برقعى
3476
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كوچهء عمر تا مرز جنونم قدمى بيش نماندهست * وز چشمهء ادراك نمى بيش نماندهست در گوش دل از نغمه شيرين محبّت * جز زمزمهء زير و بمى بيش نماندهست مگذار كه ماند به دلم حسرت ديدار * بازآى كه از عمر دمى بيش نماندهست زانان كه از اين رهگذر عمر گذشتند * جز نقش وفا يا ستمى بيش نماندهست از كوچهء تاريك پر از پيچ و خم عمر * « مهجور » گذشتيم و خمى بيش نماندهست رسواى من گفتم كه سرم ، گفت كه در پاى من است * گفتم كه دلم ، گفت كه آن جاى من است گفتم خردم ، گفت به زنجير جنون * پابست شده است و سخت رسواى من است روى من ، خوى من ، بوى من گفتم كه محشر گفت سر كوى من است * گفتم كه بهشت گفت مشكوى من است گفتم كه بهار و سبزه و گل ، گفتا * آن روى من و خوى من و بوى من است داروى غصّه اندر تن مرده چون روان است شراب * خود صيقل آيينهء جان است شراب مى نوش به شادمانى و خرسندى * چون داروى غصّهء نهان است شراب بربادرفته زان باده بده كه جان از آن شاد شود * باشد كه دل از بند غم آزاد شود از باده بزن بر آتش دل آبى * زان پيش كه خاك جسم بر باد شود دل و دلبر گويند ز دلبرم كه دل ، بردارم * كو دلبر من ، دل ، بر دلبر دارم گر دل ، بر من بدى ، كه بد دلبر من * پس دل ، بر من نيست كه دل بردارم